خبر آمد خبري در راه است
جونم واسه ميكاييل بگه تا جايي كه يادمه شب ساعت يك بود ( سه نكن همون بامداد رو ميگم ) كه تازه ماما مصي و باباي بعد از شب نشيني هميشگي از هممون خداحافظي گرفتن و شاد خندون رفتن خونشون (اون روزا من هنوز عروس نشده بودم واسه همين خونه بابابزرگت بودم ) ما هم رفتيم مثلا بخوابيم. مامان بزرگ و بابابزرگ رفتن خوابيدن و ما بچه ها هم توي نشيمن دور هم تلويزيون مي ديديم.. ساعت دو يا سه شب بود كه زنگ آيفون همه رو شوكه كرد. همه با هم به سمت آيفون دويديم, تا ديديم مامان مصي و بابايه، همه با هم دويديم سمت در حياط يكي مي گفت دزد خونشونو زد . يكي مي گفت نه تصادف كردن .. ديگه اون يكي نتونست چيزي بگه آخه رسيديم كنار در . در و باز كرديم و با ترس...




